|
|
رسیدم به کتاب شازده کوچولو با ترجمه احمد شاملو اول با خودم گفتم خوب این یعنی چی ؟ شازده کوچولو چه اسم بی معنایی چه حوصله ای داشته که این کتاب رو ترجمه کرده خلاصه با این حس کنجکاوی نسبت به این کتاب آن را خریدم یک بار خواندم ولی درکش نکردم دوبار خواندم عاشقش شدم سه بار خواندم به اعماق وجودم رفت
(توصیه می کنم این کتاب را حتما بخوانید)
حضور آدم ها را در کنار هم با این کتاب دریافتم
داستان اهلی بودن اهلی شدن

همیشه از خودم می پرسم این بزرگان واقعا اینقدر به خداوند نزدیکند؟
این واژه ها را از کجا می آورند؟ این کلمات را چگونه کنار هم می گذارند؟
من فکر می کنم که گفتن شعر مثل بافتن یک شال گردن هفت رنگ است که مادربزرگ در شبهای زمستان شروع به بافتن آن می کند با دستان لرزانش این تار و پودهای زیبا را کنار هم می چیند و آخر کار وقتی آن را روی دوش نوه اش می بیند خستگی از تنش به در می رود.
منظومه پریا را تقدیم می کنم به دوستداران احمد شاملو
پریا قصه من و توست
قصه شهریست که مرمانش دوست داشتن را در خواب می بینند
شادمانیشان را فقط بر سر سفره های خالیشان درکنار عزیزانشان می بینند
قصه شهری که مردمش اگر اراده کنند کوه ها را جابه جا می کنند
قصه من قصه تو
پریا تقدیم می کنم به مردمی که خیلی وقت است در شهرشان چراغونی ندیده اند
تقدیم می کنم به مردمی با این مصیبت ها صبور

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود -لخت و عور تنگ غروب
سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
-پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج شبگیر می اومد...
« - پریا! گشنه تونه؟پریا! تشنه تونه؟پریا! خسته شدین؟مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون گریه تون وای وای تون؟ »
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
« - پریای نازنین-چه تونه زار می زنین؟توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب-نمی گین برف میاد؟-نمی گین بارون میاد
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
-نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟
نمی ترسین پریا؟-نمیاین به شهر ما؟
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-
پریا!قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین:اسب سفید نقره نل
یال و دمش رنگ عسل،- مرکب صرصر تک من!
آهوی آهن رگ من!
گردن و ساقش ببینین!باد دماغش ببینین!
امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می کشن-هوی می کشن:
« - شهر جای ما شد!-عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره » ...
پریا!دیگه توک روز شیکسه
درای قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزد ز دست و پا.
پوسیده ن، پاره می شن-دیبا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، کویر و نمکزار می بینن
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]
در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر کی که غصه داره
غمشو زمین میذاره.
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.
اسیرا کینه دارن
داس شونو ور می میدارن
سیل می شن: گرگرگر!
تو قلب شب که بد گله
آتیش بازی چه خوشگله!
آتیش! آتیش!
چه خوبه!-حالام تنگ غروبه-چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،-به جستن و واجستن-تو حوض نقره جستن
الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر باف و پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور یاور برقصن
« حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
پریا! بسه دیگه های های تون-گریه تاون، وای وای تون! » ...
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...
« - پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!
شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک
تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
قصه سبز پری زرد پری- قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پریون، --شما ئین اون پریا!-اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه
دنیای ما قصه نبود-پیغوم سر بسته نبود.
دنیای ما عیونه-هر کی می خواد بدونه:
دنیای ما خار داره-بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره-دلش خبردار داره
دنیای ما بزرگه-پر از شغال و گرگه! -دنیای ما - هی هی هی !
عقب آتیش - لی لی لی !
آتیش می خوای بالا ترک-تا کف پات ترک ترک ...
دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه!
خوب، پریای قصه!-مرغای شیکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ »
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.-دس زدم به شونه شون-که کنم روونه شون -
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
شدن، ستاره نحس شدن ... -وقتی دیدن ستاره-یه من اثر نداره:
می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
یکیش تنگ شراب شد-یکیش دریای آب شد-یکیش کوه شد و زق زد-تو آسمون تتق زد
شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:
« - دلنگ دلنگ، شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد
کلی برنج تو آب کرد.
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین
ما ظلمو نفله کردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
ها جستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم ... »
***
بالا رفتیم دوغ بود
قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود:
قصه ما به سر رسید
غلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین
با تشکر از سیمای عزیز
گروه چکاد با همکاری مجله هنری هنرمند تابستان ۸۷ به اجرای برنامه خواهد پرداخت زمان و مکان اجرای گروه چکاد متعاقبا اعلام خواهد شد
قبل از اینکه ساز به دست بگیرم با او و صدای جادویی ساز او بود که موسیقی ایرانی را شناختم در آن زمان هروقت اسم ساز تار و سه تار می آمد همراه آن اسمی ازاو بود آنقدر کارهایش را گوش داده بودم که دیگرصدای سازش برایم آشنا بود هر مضرابی که به سه تار می زد انسان را به وجد می آورد در آن زمان همیشه به دنبال فیلمی از اجرایش بودم وقتی که سه تار به دست گرفتم همواره سعی کردم صدای سازم شبیه به صدای ساز او باشد بعد از شش یا هفت سالی که ساز زدم با خبر شدم که به ایران آمده و هم اکنون در دسترس است با تلفنی وقت گرفتم به نزدش رفتم وقتی که به مکتبخانه رسیدم مشتاق تر از خود در آنجا زیاد دیدم کسانی که فقط آمده بودند که استادشان برای آنها حرف بزند آن روز هم تمام شد و رسیدیم به 1 سال پیش همه چیز از اینجا بود که بهم ریخت از انتقاد های او نسبت به ساز کمانچه و نوازندگان این ساز و جبهه ای که این نوازندگان علیه او گرفتند در کنسرت اخیر ایشان وضعیت بیشتر بهم ریخت و انتقاد ها نسبت به او خیلی خیلی بیشتر شد در حدی که شاگردان ایشان او را سخت مورد نقد قرار دادند
ما انسانها اگر بزرگ می شویم دست خودمان است و اگر خوار می شویم هم... ایشان در کنسرت اخیرشان سعی کردند قابلیت هایشان را به رخ بکشند ولی هیچ ویژگی در کنسرت مشاهده نشد شروع به نواختن کردند تار ، سه تار ، کمانچه ، دف و اگر امکانی برایشان بود تنبک را هم از آقای قوی حلم می گرفتند و می نواختند
مگر کسانی که برای اجرای ایشان آمده بودند خبر نداشتند که شما استادید همه می دانند جناب لطفی یکی از اساتید و یکی از پایه های موسیقی ایرانیست شرکت کنندگان در کنسرت آمده بودند که استاد لطفی را با چهره ای جدید و تحولی در موسیقی ببینند همانطور که خودشان گفته بودند که (من موسیقیدان دوره بحران هستم) اما اینطور نشد و بعداز این شبها انتقاد ها هم از طرف جراید و هم از طرف اساتید آغاز شد .....
چگونه می توانیم جناب لطفی را با استاد لطفی آلبوم عشق داند مقایسه کنیم
آلبومی که به نظر خیلی از اهالی موسیقی یکی از شاهکارهای نوازندگی جناب لطفی است
لطفی، کسی که میراث بزرگ ردیف شهنازی را در سینه دارد کسی که هر مضرابش حرفی برای گفتن داشت از شاگردان بزرگ علی اکبر خان بود ولی بعد از انتقاد های بی خود از نوازندگان، هم اکنون به انزوا کشیده شده
جناب لطفی باید بدانند که این زمان و این دهه ، دهه ای ست که مردم و جوانان موسیقی را خوب می فهمند جوانان موسیقی را خوب درک می کنند زمانه ایست که کارهای بنجل را از کارهای باوقار موسیقی ایرانی تفکیک می کنند.

تمرین گروه عارف وشیدا در دوران خفقان در زیرزمین
کاش می شد، کاش امکانش بود که دوباره گروه شیدا و عارف را با همان اساتید کنارهم می دیدیم کاش در موسیقی دشمن تراشی ها کمتر بود و همه اساتید و جوانان موسیقی پابه پای هم به فکر اعتلای این موسیقی باوقار ایران بودند تا فرومایگانی که از موسیقی ایرانی هیچ نمی فهمند بزرگ نشوند و جای لطفی ها و علیزاده و شجریان ها را نگیرند اما هنوز هم می شود این آرزوها دست نیافتنی نیست اگر این بزرگان بخواهند حتما امکانش هست
در آخرمی گویم که استاد لطفی هنوز هم استاد لطفی است مگر می شود ایشان را از موسیقی ایران حذف کرد مطمئن باشید که اگر استاد لطفی را از موسیقی ایران حذف کنیم یک پای این موسیقی بزرگ خواهد لنگید
به امید روزی که همه عزیزانی که سازی دردست دارند همواره برای اعتلای موسیقی ایران تلاش کنند
امروز مصادف است با روزی که من به دنیا آمدم
یک سال دیگر از عمر گذشت ولی هنوز اندر خم یک کوچه ام
چیزی برای گفتن ندارم تنها می خواهم به خاطر روز تولدم هدیه ای به عزیزان داده باشم کاری است از جناب شجریان و مشکاتیان که شما عزیزان در آلبوم دود عود با همراهی ارکستر سمفونیک شنیده اید این همان تصنیف دود عود است اما در یک کنسرت با گروه عارف من را عفو کنید اگر کیفیت زیاد بالایی ندارد.
امیدوارم که لذت ببرید از این کار
http://www.4shared.com/file/35584976/cb61ef69/dood-oud.html
با سلام به عزیزان مقاله ای که پیش رو دارید نوشته جناب پیمان سلطانی آهنگساز و موسیقی شناس و نوازنده تار می باشد ایشان در این مقاله انتقاد های جناب مشکاتیان را در مورد کنسرت اخیر آقای لطفی جواب داده اند از عزیزانی که دستی بر موسیقی دارند خواهشمندم نظر خودشان را در مورد این مقاله بازگو کنند .

زندگي انسان، بدون ترديد، بازي غمانگيزي است: زشت، سنگين و پيچيده. تنها هدف هنر، براي انسانهاي با احساس، عبارت از اين است كه همه ناملايمها را نابود كنند.
گوستاو فلوبر (ژوييه 1864)
حتما برايتان پيش آمده كه دلتان بگيرد و كز كنيد گوشه اتاق و شده است عزمتان را جزم كنيد و پر از انرژي برويد به جايي كه نميدانيد كجاست؛ جايي براي رها شدن در حسي كه آن صدا در شما ايجاد كرده، جايي براي درنگ. اما انگار قرار است هفت خوان را پشت سر بگذاريد، چه در كنار خانواده بنشينيد چه در ماشين، در حال سفر باشيد و يا هر جاي ديگر، آن صدا هميشه شما را همراهي ميكند و مرا نيز. ممكن است شما هم اين صدا را در خود دروني كرده باشيد، شايد هم با آن زندگي كرده و بزرگ شده باشيد و حتي زماني كه خودتان را هم فراموش كردهايد، به شدت ياد آن بيفتيد. به سوي مدرنيته ملعون هم كه ميرويد، باز هم آن صدا!
من هم مانند شما اين دوره را زندگي كردهام و با آن صدا بزرگ شدهام. صدايي از جنس مزامير، از سالهاي دور تا همين نزديكيها و همين حالا كه لطفي بازگشته است و مرا ياد دوستيهاي قديممان مياندازد؛ ياد آن زمان كه كنار ضبطصوت مينشستم و ابوعطايش را موبهمو تكرار و تقليد ميكردم و اگر باز هم پيش آيد اين كار را خواهم كرد. اينها را گفتم كه بيشتر به خودم يادآوري كنم، لطفي را چگونه شناختهام و چگونه در زندگيام شريك است. اما حالا بحثم چيز ديگري است.

نوشتهاي را از آقاي مشكاتيان درباره كنسرت آقاي لطفي خواندم، متني سراسر احساساتي كه البته كاملا مربوط ميشود به احساس ايشان از آن كنسرت و آن زمان خاص و همچنين مطلبي هم از دوستم محسن شهرنازدار و مطالبي از نويسندگان ديگر. در بيشتر اين نوشتهها، از حواشي كه بگذريم، وجه مشتركي به چشم ميخورد؛ اينكه لطفي انتظار مخاطبش را برآورده نكرده، اجرا موفق نبوده است و نهايتا اينكه بداههنوازي بايد به چه شكل باشد و همچنين اينكه تارنواز بايد چگونه تار بنوازد. درست است كه نسل امروز ايران، نسل باهوشي است و همينطور هشيار، اما آيا اين كافي است؟ آيا در اين نسل نياز به ريشه احساس ميشود؟ شايد بتوان نظرات لطفي را در مورد موسيقي دودكافونيك (البته اگر در اين مورد نظري بدهد)، مورد نقد و بررسي قرار داد. اما منصفانه نيست كه شيوه بداههنوازي و تارنوازي را به او متذكر شويم. اين نوع نگرش و برخورد بيشتر شبيه يك هياهوي ژورناليستي است و متكي بر گفتهها و شنيدههاي محفلي. اين افراد ارزشهاي تعريف شده در موسيقي و مناسبات دروني آن را به درستي نميشناسند، به همين دليل، ابايي از بيان گفتههاشان ندارند. آيا باور داريد كه محمدرضا لطفي از اوايل دهه 50 تا حوالي سال 63 با حضورش و از آن به بعد نيز تا حدود سال 72 بر موسيقي ايران تاثيرگذار بوده و در كنار همكاران و ياران ديگرش موسيقي دستگاهي ايران را متحول كرده است؟ ميدانيد كه با حذف او از موسيقي ايران، موسيقي ما با چند سال تاخير مواجه خواهد شد؟ و چه بخشهايي را از دست خواهيم داد؟ حضور برخي اشخاص سازنده دورههايي از تاريخ است و تاريخ با همين دورههاست كه تداوم مييابد و نفس ميكشد. به تصور من لطفي يكي از آنهاست و لطفي همان لطفي سابق است، اما حضورش شكل ديگري گرفته. لطفي دهه 50 و 60، لطفي اجرا بود و لطفي دهههاي 70 و 80، لطفي آموزگار. چگونه ميتوان همه اين اعتبار را يكباره به زير سوال برد؟ چگونه ميتوان همه آن سالها را فراموش كرد و آيا تاريخ اجازه خواهد داد حذفي به اين شكل انجام بگيرد؟ از بدو ورود و بازگشت لطفي به ايران، عدهاي شمشير خود را از رو بستند و البته لطفي هم متانت به خرج داد. مگر خود آقاي مشكاتيان نسبت به سال 60 تا 70 عقبگرد نداشته است؟ مگر آقاي عليزاده نيز نسبت به آن سالها عقبگرد نداشته است؟ همينطور خيليهاي ديگر. تازه اينها در ايران بودهاند، كنار مردمشان؛ با غم و شاديشان شريك بودهاند و طبعا دركي عميقتر از اين دوره زماني، نسبت به كسي كه مدتي طولاني از وطن دور بوده، دارند. مگر خيلي از استادان ما مسبب از بين رفتن ارزشها و تقدسها در موسيقي نبودهاند؟ مگر آنها سبب بدبيني ما نسبت به گذشته موسيقيمان نشدهاند؟ خب، گراني بليت كنسرت آقاي لطفي هم يكي از همين ماجراهاست. در اين سالها، شاهد خطاهاي بسيار و گاه آزار دهندهاي از نسل قبل بودهايم، اما نسل ما بزرگواري به خرج داده و در بسياري مواقع سكوت كرده است. اگر انتقادي صورت ميگيرد، بايد همگاني باشد و تنها يك شخص را مورد خطاب قرار ندهد. لطفي هم مانند همه ما خطا ميكند، اوج ميگيرد و مينشيند. اما با همه اين احوال هنوز هم استادانه مينوازد، بداههپردازي ميكند، از لحظههايش نيرو ميگيرد، از نفس تكتك مخاطبان انرژي ميگيرد. اگر انرژياي را در آن شبها منتقل نكرده، مخاطب هم انرژياي به او نداده است. اگر فضا منقبض بوده، حتما مخاطب هم سرد و يخ بوده است. آنچه در آن 3 شب شنيده شد، صداي يك جامعه و صداي 40 سال موسيقي بود. اگر رنجور هستيم، اين رنجوري از خود ماست. صداي جامعه سرد و يخ است و تك تك ما در آن دخيل هستيم. مگر ما به موسيقيدان خود چه دادهايم كه اينقدر از او انتظار داريم؟ اينكه براي آمدن به كنسرتش 30 هزار تومان پول ميدهيم و در ميانه راه تنهايش ميگذاريم و محل كنسرت را ترك ميكنيم، چه معنا دارد؟ به چه چيز اعتراض ميكنيم؟ به صداي تاري كه از حوالي سال 60 در خاطرمان مانده و برآورده نشده است؟ چرا اعتراضمان را وقتي كه برايمان تعيين ميكنند بايد 30 هزار تومان براي بليت بپردازيم، اعلام نميكنيم؟ ملت حق ناشناسي هستيم كه هر وقت دلمان بخواهد، كسي را بالا ميبريم و هر وقت دلمان بخواهد، به زمينش ميزنيم. هر وقت بخواهيم نوازشش ميكنيم و آن وقت كه نياز به اعتراض است، سكوت اختيار ميكنيم. لطفي را در اين ماجرا مقصر نميدانم. اگر در اين ميان اشكالي وجود داشته باشد، تك تك ما در آن سهيم هستيم.

آثار هنري با توجه به تعهد دروني هنرمند، هم ميتوانند به تاريخ بپردازند و هم ساختار ايدئولوژيك آن را بررسي كنند. تصور نميكنم قصد آقاي لطفي اين باشد كه عميقتر از حوزه تاريخ عمل كند. ژانر او اين اجازه را نميدهد، چرا كه ايدئولوژي و مكانيسمهاي اين انتخاب به دنبال كسب استقلال نيستند. پس بحث فراروي تاريخي در اين جا مطرح نميشود. پس اين كدام صداست؛ قطعا صدايي نيست كه مكانيسمهايش از استعاره برخاسته باشد. اما به ياد داشته باشيم كه حيات نوع بشر بسيار طولانيتر از حيات نهضتهاي سياسي و حيات حكومتهاست. صداي تار لطفي در دهه 60، درگير نهضتهاي اجتماعي - سياسي بود و اكنون درگير جستوجوي ريشه است. پس فرآيند كشف ريشهها در او قوت بيشتري يافته است. بنابراين اينجا ديگر ديالكتيك تاريخ ما را راهبري نميكند، بلكه رابطه انسان با انسان مطرح است؛ چيزي ميگيرد و چيزي ارائه ميكند، بده بستان عاطفي، انرژيك و مهمتر از همه رابطه طبيعت با طبيعت است، سينه به سينه و نفس به نفس. در آن شبها همه چيز فراهم بود، نور شمع، آواي پرندگان و صداي برگها، فضاي باز و همنشيني، سكوت، سياهي در كنار نور و دو سفيدپوش و دو ساز روي صحنه. تنها چيزي كه جايش خالي بود، حال بود و آنيت آن حال! كه نه در ميان جمع بود و نه در ميان گوشها. چرا هميشه به دنبال مقصر ميگرديم؟
گرچه گفتي نيست، سر گفت هست
هين به بالا پر، مپر چون جغد پست
گفت در شطرنج كاين، خانه رخ است
گفت خانه از كجاش آمد به دست؟
خانه را بخريد يا ميراث يافت؟
فرخ آن كس كاو سوي معني شتافت (مولوي)

در چند روز اخیر اخباری را در مورد شهرام ناظری می شنویم که مهم ترین آن گرفتن نشان شوالیه ایشان به مناسبت سال مولانا به همین مناسبت مطلب امروز چکاد را به استاد عزیز شهرام ناظری تقدیم می کنم .
در مورد زندگی نامه پر بار ایشان باید بگویم :
ایشان در سال ۱۳۲۸ در کرمانشاه نزد خانواده اهل موسیقی متولد شدند صدای خوش را از پدر به ارث برد پدرش که صدای بسیار خوش داشت و از سبک قدما و خوانندگان دیار کرمانشاه به خصوص شادروان شیخ داوودی بهره گرفته بود فرزندش را تحت تعلیم خود قرار داد .
باید بگویم قطب این خانواده مرحوم حاجی خان ناظری بوده که اکثر موسیقی دانان کرمانشاه را با خط نت و موسیقی اصیل ایرانی آشنا کرده و خود از محضر بزرگانی چون درویش خان و کلنل وزیری بهره گرفته بود پدر شهرام ناظری به غیر از آواز با ساز سه تار هم آشنایی داشت و استاد ناظری در چنین محیطی پرورش یافت .
ایشان در سن ۹ سالگی در رادیو کرمانشاه اولین برنامه خود را با ساز مرحوم درویشی از نوازندگان بزرگ کرمانشاه اجرا نمود
شهرام ناظری در سال ۱۳۴۹ به تهران می آید و از آنجا که همیشه در پی این بوده است که از محضراساتید به نام بهره بگیرد نزد مرحوم استاد عبدالله خان دوامی نور علی خان برومند و عبدالعلی وزیر و محمود کریمی و استاد محمد رضا شجریان آواز را دنبال کرد .
استاد ناظری ضمن بهر گیری از این اساتید ساز سه تار را نزد اساتیدی چون مرحوم احمد عبادی - مرحوم محمود تاجبخش - و جناب جلال ذوالفنون و وحمود هاشمی فرامی گیرد .
شهرام ناظری مدت یک سال در تبریز از نوای ساز و مکاتب اساتید آن دیار همچون بیگچه خانی و محمود فرنام که از شاگردان مرحوم اقبال آذر بودند بهره گرفت . در سال ۵۴ بنا به پیشنهاد نورعلی خان برومند به استخدام رادیو در آمدو اولین همکاری خود را با گروه شیدا به سرپرستی محمد رضا لطفی با ترانه ای از مولانا و اشعار شیخ بهایی اجرا می نماید پس از آن با گروه عارف به سرپرستی حسین علیزاده و پرویز مشکاتیان کار خودرا ادامه می دهد در سال ۱۳۶۰ آلبوم شعروعرفان را در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی با همکاری گروه مولانا به سرپرستی محمد جلیل عندلیبی به گوش دوستداران خود ارائه داد همکاری شهرام ناظری و عندلیبی با اجرای آلبوم بی قرار ادامه داد در سال ۱۳۶۴ همکاری وی با جلال ذوالفنون آغاز شد و نخستین کار این دو آتش درنیستان بود و بعد از آن گل صدبرگ .
پس از آن شهرام ناظری با استاد عزیز فرامرز پایور آغاز همکاری کرد که دو آلبوم دل شیدا (اصفهان ) و کنسرت اساتید(ابوعطا) را به بازار موسیقی سنتی عرضه کرد .
همکاری او با جناب کیخسرو پورناظری در همین سالها بود که آلبوم حیرانی را با همنوازی تنبور (گروه شمس ) به بازار موسیقی عرفانی عرضه کرد .
حضور او در جشنواره موسیقی فحر سال ۱۳۸۰ نقطه اوج شهرام ناظری به همراه پسرش حافظ بود که یکی از مهمترین وقایع در دوران جشنواره بود که شهرام ناظری نفر اول جشنواره شد .
اخیرا کنسرت های متعددی را ایشان با گروه دستان اجرا کرده اند سفر به دیگر سو.... لولیان ......و ...
این مختصری بود از زندگی پربار موسیقی دان بزرگ زمان مااستاد شهرام ناظری
درود بر شهرام ناظری شوالیه موسیقی ایران و به قول غربیها پاواروتی موسیقی ایران
امیدوارم همواره ایشان برفراز چکاد موسیقی سنتی ایران زمین گام بردارند
دیروز پنجشنبه بود و طبق عادت هر هفته با بچه های گروه میدان رسالت قرارداشتیم که برای تمرین گروه به خانه یکی از دوستان برویم . طبق معمول هم من از همه دیر تر راه افتادم و محل قرار همیشگی رسیدم جالب بود که برای اولین بار اولین نفری بودم که به محل قرار رسیده بودم با سیگاری بر لب منتظر بچه ها ایستاده بودم کنار خیابان صدای گارمان یک نوازنده دوره گرد توجهم را جلب کرد واقعا زیبا می نواخت شاید این نوازندگان دوره گرد را شما زیاد دیده باشید که در کوچه و خیابان می چرخند و معمولا تصنیف هایی مثل الهه ناز و سلطان قلبها که به گوش همه ما آشناست را می نوازند.
ولی این نوازنده روی ردیف موسیقی اجرا می کرد . من که مجذو نوازندگی این پسر جوان شدم اصلا یادم رفت که اینجا قرار داشتم و دنبال این پسر راه افتادم و گوش می دادم شروع کرد به زدن تصنیف دل شیدا در مایه اصفهان اثر استاد پایور باور کنید کسانی که اهل موسیقی هستند اگر آنجا بودند مانند من اشک در چشمانشان جمع می شد خلاصه گوش می دادم و به دنبال پسر می رفتم تا نزدیکی های هفت حوض نارمک پشت سر این پسر بودم یک پسر فکر می کنم ۲۰ ساله که با یک بچه ۱۳ ساله دوره گردی میکردند و ساز می زدند .
نزدیکی های میدان هفت حوض رفتم جلو و بعد از سلام و احوالپرسی از ایشان پرس و جو کردم اسمش علی بود و حدود ۴ سال بود که دوره گردی می کرد ولی بیشتر در تجریش و برای مدتی بود که به خاطر راه طولانی میدان تجریش به هفت حوض نارمک می آمد .
پرسیدم : علی تو به موسیقی ایرانی علاقه داری؟
گفت : بله پدرم در زمان شاه در چند کافه نوازنده ویولون بود و من هم از پدرم نوازندگی ویولن را یاد گرفتم و نواختن آکاردئون را خودم تمرین کردم
گفتم علی جان این تصنیفی که می زدی رو می شناسی
جواب داد : بله این تصنیف از استاد پایور در آلبوم دل شیداست
خیلی مجذوب این پسر شدم مشخص بود در مورد موسیقی ایرانی اطلاعاتی دارد
تصنیفی که خودم هیچ وقت با ساز نواختم و فقط گوش داده بودم
گفتم بچه کجایی
گفت بچه شهر ری روز ها با مترو میایم اینجا و ساز می زنیم
پرسیدم کارت رو دوست داری؟
جواب داد بله من عاشق ساز زدن هستم حتی اگر دوره گردی باشه
چقدر درآمد داری علی جان؟
جواب داد : در آمد نوزاندگی دوره گرد بالا و پائین زیاد داره شب عید بیشتر و روزهای عادی کمتر
من باید خرج ۲ برادر دیگرم رو که درس می خونن هم بدم
تازه حسابی گرم صحبت بودیم که این موبایل لعنتی که بیشتر اوقات جز مزاحمت برای انسانها هیچ ویژگی نداره زنگ خورد و بچه با گله و شکایت که تو کجایی همیشه دیر سر قرار می رسی شروع به بدبیراه گفتم کردن
کاش می شد بیشتر به این عزیزان دوره گرد توجه کنیم اینها موسیقی را سینه به سینه یاد گرفته اند استادی نداشتند و شاگردی هم ندارند
خوشا به حالشان