تبليغاتX
چکاد
برسردار اناالحق زنم و منصورم
آبی دریا غدغن
خوب من فکر می کنم کم لطفی نسبت به این شاعر خوب کرده باشم و در این ۳ یا ۴ ماه که وبلاگ می نویسم اسمی از ایشان نبردم به هر حال این شعر از کتاب دریادر من از شهریار قنبری تقدیم به شما

امیدوارم هر جای این دنیا که هستند شاد باشند


لالالالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هر ساله

هنوزم تیر ترکش قبلو می شناسه
هنوز شهر زیر سرب و چکمه می ناله

نخواب آروم گل بی خوار و بی کینه
نمی بینی نشسته گوله تو سینه

آخه بارون که نیست رگبار باروته
سزای عاشقای خوب اینه

نترس از گوله دشمن گل لادن
که پوستش شیرپوست سرزمین من

اجاق گرم سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن

نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دل نازک خسته گل پرپر

نگو باد ولایت پرپرت کرده
دلاور پرکشیدن رو بگیر ازسر

دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابر بی بارون نمی ذاره

مثل یار دلاور نشکن از دشمن
ببین سرمیشکنه تا وقتی سرداره

نذاشتن همصدایی رو بلد باشیم
نذاشتن حتی باهم دیگه بد باشیم

کتابای سفیدو دوره می کردیم
که فکر شب کلاهی از نمدباشیم

نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب
نگو روزها دوباره بپریم از خواب

بیا بامن نترس از گوله دشمن
بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب

نگوتقوای ما تسلیم و ایثار
نگو تقدیر ما صدتا گره داری

به پیغام کلاغهای سیاه شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نمیاره

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شهر سرازیره

بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون بامن بیاتامن نگو دیره

 عزیزه جمعه های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره

این مطلب هم فقط چنبه معرفی شهریار قنبری رو داشته و اصلا بحث سیاسی نیست اینرو برای این میگم که دوست ندارم وبلاگم بوی گند سیاست رو بگیره
یاعلی 

 

2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 21:27  توسط بابک  | 

یارباماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دیروز ساعت ۳ بعداظهر روزی بود که ۱ هفته در انتظارآن به سربردم
ساعت ۴۵  / ۲ دقیقه خودم رو جلوی درب مکتب خانه میرزاعبدالله رساندم و دیدم که عاشقتراز من هم کم نیست و تعدادی زودتر از من خودشان را رسانده بودندهمگی جلوی درب مکتب خانه ایستاده بودیم تا استادمان را ببینیم بالاخره ساعت موعود فرارسید و خود استاد محمد رضا لطفی با آغوشی باز همه بچه ها رو پذیرفت باهم رفتیم در اتاقی که دورتادور صندلی چیده شده بود و میز کار استاد هم در روبرو قرار داشت

بالاخره استاد با مو و لباسهایی کاملا سفیدترشریف آوردند وقتی موهای استاد رو سفید دیدم اشک در چشمانم حلقه زد چون این مو برای من خیلی حرفها داشت از زحمتی که سالهای سال برای موسیقی این مرز و بوم کشیده بود

خلاصه نشست و سیگاری برلب گذاشت و با مهربانی گفت: خوب شروع به صحبت کنید
گفتیم استاد ما امروز آمده ایم که فقط بشنویم از شما شما بگویید اوهم شروع به صحبت کرد

از خودش گفت از موسیقی قبل از انقلاب گفت که چه برسر زنان هنرمند میاوردند
از استادانش علی اکبر خان شهنازی و استاد برومند گفت

از علی اکبر خان حرفهایی می زد که آرزو می کردم که آن روز ها بودم و در محضر ایشان درس میگرفتم
ایشان خانه ای داشتندبا چند اتاق درس که شارگدان در محضراو درس می گرفتند و بعد به آن اتاقها می رفتند و درس را تمرین می کردند و دوباره به محضر ایشان درس را پاسخ می دادندچون در آن موقع اصلا امکانات ظبط صوت و کتابی نبود و شاگرد باید در محضر استاد درس را می آموخت.

او می گفت و هم سراپا گوش بودیم البته ایشان گفته بودند که این صحبتها نباید ضبط شود ولی خوب باور کنید حیفم آمد که ضبط نکنم و صدای او و نصایح او را نشنوم چون این حرفها را باید هزاران بار گوش دادو به آن عمل کرد

خلاصه جلسه به پایان رسید و من که منتظر وقتی بودم که بااو عکس بگیرم جلو رفتم قصدم را بازگو کردم ولی ایشان تمایلی به عکس گرفتن نداشتند فقط یک امضا از او روی سی دی خود ایشان گرفتم خوب به هر حال

هر چه از دوست رسد نیکوست و من هم آن را با جان و دلم پذیرتم وتمام شدولی خیلی زود تمام شد خیلی کاش سالها ادامه داشت حرفهای استاد

امیداوارم زیر سایه مولا همواره سالم وسرحال زندگی کند به ایشان گفتم که نگرانشان هستم چون سیگار زیاد می کشن

دستانش را می بوسم و خاک راهش را سرمه چشمانم می کنم

استاد عزیزم چه وقت می توانم دوباره تورا ببینم

2 نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 16:50  توسط بابک  | 

بازهم از قافله عقب ماندم ولی خدا وکیلی دنبال مطلبی بودم در خور حضرت مسیح
مادر یحیی به مریم در نهفت پیشتر از وضع حمل خویش گفت
که یقین دیدم درون تو شهیست کو اولوا العزم و رسول آگهیست
چون برابر اوفتادم با تو من کرد سجده حمل من ای ذوالفطن
این جنین مر آن جنین را سجده کرد کز سجودش در تنم افتاد درد
گفت مریم من درون خویش هم سجده‌ای دیدم ازین طفل شکم

شعری از خداوندگارمولانا تقدیم به همه عزیزان

 

2 نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 19:42  توسط بابک  | 

صدا هرگز ، هرگز و هرگز نمی میرد

امروز پنجم دی ماه است روزی که ۲ سال است برای ما فراموش نشدنیست و جانسوز
ما هیچ وقت زلزله بم را فراموش نخواهیم کرد
آنها باهم زندگی کردند
باهم خندیدند
باهم گریه کردند و
باهم رفتند
باهم ما را داغ دار کردند
متاسفانه در بین آن عزیزان از دست رفته جامعه موسیقی عزیزی را از دست داد که هنوز فقدانش در موسیقی ما احساس می شود
یاد  ایرج بسطامی عزیز گرامی

وقتی اولین باردر کنار پرویز مشکاتیان آلبوم افشاری مرکب را کار کرد نگاهها به طرف او نشانه رفت که این صدای کیست؟ بااین لطافت بعداز آن وقت، آلبوم ها و کنسترهای زیادی را کار کرد مژده بهار، افشاری مرکب،کنسترهای مقام صبر ، کنستر راست پنجگاه و ...
خلاصه او مارا داغدار فقدان خود کرد و ما را با این آشفته بازار موسیقی ایران تنها گذاشت هرچند صدایش همواره زنده است و هیچگاه نخواهد مرد 
تصنیف گل پونه های او را به خاطر بیاورید و اشک بریزید درحسرت فقدانش
او از شاگردان استاد شجریان پرچم دار موسیقی ایران بود نظر استاد شجریان در مورد:
(( او تنها صدای چپ کوک ایران بعداز سالها فقدان او نوع صدا بود ))

ما در صدایش چهره سید حسین طاهر زاده را می دیدیم به لطافت و اوج صدای او
این شعر را تقدیم می کنم به همه دوستداران صدای مرحوم ایرج بسطامی
این شعر را او در آلبوم مژده بهار با عنوان تصنیف گلعذاراز ساخته پرویز خان مشکاتیان خواند
خاک مرازش سرمه چشمانمان 

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس
 

2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 16:38  توسط بابک  | 

ای عاشقان ای عاشقان اینک ماییم و شما
متاسفانه به مناسبت بزرگداشت مولانا من مطلبی نزدم برای همین این شعر رو از مولانا تقدیم شما می کنم هر ساله در ۱۹ آذرماه مراسم در قونیه برگزارمی شود البته من در آینده اگر فرصتی خداوند در اختیارم بگذارد راجع به تاریخچه این مراسم برای شما خواهم نوشت عجالتا این غزل از مولانا تقدیم به شما

جان و جهان! دوش کجا بوده‌ای نی غلطم، در دل ما بودهای
دوش ز هجر تو جفا دیده‌ام ای که تو سلطان وفا بودهای
آه که من دوش چه سان بوده‌ام! آه که تو دوش کرا بوده‌ای!
رشک برم کاش قبا بودمی چونک در آغوش قبا بودهای
زهره ندارم که بگویم ترا « بی من بیچاره چرا بوده‌ای؟! »
یار سبک روح! به وقت گریز تیزتر از باد صبا بودهای
بی‌تو مرا رنج و بلا بند کرد باش که تو بنده بلا بودهای
رنگ رخ خوب تو آخر گواست در حرم لطف خدا بودهای
رنگ تو داری، که زرنگ جهان پاکی، و همرنگ بقا بودهای
آینه‌ی رنگ تو عکس کسیست تو ز همه رنگ جدا بودهای

2 نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 18:47  توسط بابک  |