|
|
با سلام به عزیزان مقاله ای که پیش رو دارید نوشته جناب پیمان سلطانی آهنگساز و موسیقی شناس و نوازنده تار می باشد ایشان در این مقاله انتقاد های جناب مشکاتیان را در مورد کنسرت اخیر آقای لطفی جواب داده اند از عزیزانی که دستی بر موسیقی دارند خواهشمندم نظر خودشان را در مورد این مقاله بازگو کنند .

زندگي انسان، بدون ترديد، بازي غمانگيزي است: زشت، سنگين و پيچيده. تنها هدف هنر، براي انسانهاي با احساس، عبارت از اين است كه همه ناملايمها را نابود كنند.
گوستاو فلوبر (ژوييه 1864)
حتما برايتان پيش آمده كه دلتان بگيرد و كز كنيد گوشه اتاق و شده است عزمتان را جزم كنيد و پر از انرژي برويد به جايي كه نميدانيد كجاست؛ جايي براي رها شدن در حسي كه آن صدا در شما ايجاد كرده، جايي براي درنگ. اما انگار قرار است هفت خوان را پشت سر بگذاريد، چه در كنار خانواده بنشينيد چه در ماشين، در حال سفر باشيد و يا هر جاي ديگر، آن صدا هميشه شما را همراهي ميكند و مرا نيز. ممكن است شما هم اين صدا را در خود دروني كرده باشيد، شايد هم با آن زندگي كرده و بزرگ شده باشيد و حتي زماني كه خودتان را هم فراموش كردهايد، به شدت ياد آن بيفتيد. به سوي مدرنيته ملعون هم كه ميرويد، باز هم آن صدا!
من هم مانند شما اين دوره را زندگي كردهام و با آن صدا بزرگ شدهام. صدايي از جنس مزامير، از سالهاي دور تا همين نزديكيها و همين حالا كه لطفي بازگشته است و مرا ياد دوستيهاي قديممان مياندازد؛ ياد آن زمان كه كنار ضبطصوت مينشستم و ابوعطايش را موبهمو تكرار و تقليد ميكردم و اگر باز هم پيش آيد اين كار را خواهم كرد. اينها را گفتم كه بيشتر به خودم يادآوري كنم، لطفي را چگونه شناختهام و چگونه در زندگيام شريك است. اما حالا بحثم چيز ديگري است.

نوشتهاي را از آقاي مشكاتيان درباره كنسرت آقاي لطفي خواندم، متني سراسر احساساتي كه البته كاملا مربوط ميشود به احساس ايشان از آن كنسرت و آن زمان خاص و همچنين مطلبي هم از دوستم محسن شهرنازدار و مطالبي از نويسندگان ديگر. در بيشتر اين نوشتهها، از حواشي كه بگذريم، وجه مشتركي به چشم ميخورد؛ اينكه لطفي انتظار مخاطبش را برآورده نكرده، اجرا موفق نبوده است و نهايتا اينكه بداههنوازي بايد به چه شكل باشد و همچنين اينكه تارنواز بايد چگونه تار بنوازد. درست است كه نسل امروز ايران، نسل باهوشي است و همينطور هشيار، اما آيا اين كافي است؟ آيا در اين نسل نياز به ريشه احساس ميشود؟ شايد بتوان نظرات لطفي را در مورد موسيقي دودكافونيك (البته اگر در اين مورد نظري بدهد)، مورد نقد و بررسي قرار داد. اما منصفانه نيست كه شيوه بداههنوازي و تارنوازي را به او متذكر شويم. اين نوع نگرش و برخورد بيشتر شبيه يك هياهوي ژورناليستي است و متكي بر گفتهها و شنيدههاي محفلي. اين افراد ارزشهاي تعريف شده در موسيقي و مناسبات دروني آن را به درستي نميشناسند، به همين دليل، ابايي از بيان گفتههاشان ندارند. آيا باور داريد كه محمدرضا لطفي از اوايل دهه 50 تا حوالي سال 63 با حضورش و از آن به بعد نيز تا حدود سال 72 بر موسيقي ايران تاثيرگذار بوده و در كنار همكاران و ياران ديگرش موسيقي دستگاهي ايران را متحول كرده است؟ ميدانيد كه با حذف او از موسيقي ايران، موسيقي ما با چند سال تاخير مواجه خواهد شد؟ و چه بخشهايي را از دست خواهيم داد؟ حضور برخي اشخاص سازنده دورههايي از تاريخ است و تاريخ با همين دورههاست كه تداوم مييابد و نفس ميكشد. به تصور من لطفي يكي از آنهاست و لطفي همان لطفي سابق است، اما حضورش شكل ديگري گرفته. لطفي دهه 50 و 60، لطفي اجرا بود و لطفي دهههاي 70 و 80، لطفي آموزگار. چگونه ميتوان همه اين اعتبار را يكباره به زير سوال برد؟ چگونه ميتوان همه آن سالها را فراموش كرد و آيا تاريخ اجازه خواهد داد حذفي به اين شكل انجام بگيرد؟ از بدو ورود و بازگشت لطفي به ايران، عدهاي شمشير خود را از رو بستند و البته لطفي هم متانت به خرج داد. مگر خود آقاي مشكاتيان نسبت به سال 60 تا 70 عقبگرد نداشته است؟ مگر آقاي عليزاده نيز نسبت به آن سالها عقبگرد نداشته است؟ همينطور خيليهاي ديگر. تازه اينها در ايران بودهاند، كنار مردمشان؛ با غم و شاديشان شريك بودهاند و طبعا دركي عميقتر از اين دوره زماني، نسبت به كسي كه مدتي طولاني از وطن دور بوده، دارند. مگر خيلي از استادان ما مسبب از بين رفتن ارزشها و تقدسها در موسيقي نبودهاند؟ مگر آنها سبب بدبيني ما نسبت به گذشته موسيقيمان نشدهاند؟ خب، گراني بليت كنسرت آقاي لطفي هم يكي از همين ماجراهاست. در اين سالها، شاهد خطاهاي بسيار و گاه آزار دهندهاي از نسل قبل بودهايم، اما نسل ما بزرگواري به خرج داده و در بسياري مواقع سكوت كرده است. اگر انتقادي صورت ميگيرد، بايد همگاني باشد و تنها يك شخص را مورد خطاب قرار ندهد. لطفي هم مانند همه ما خطا ميكند، اوج ميگيرد و مينشيند. اما با همه اين احوال هنوز هم استادانه مينوازد، بداههپردازي ميكند، از لحظههايش نيرو ميگيرد، از نفس تكتك مخاطبان انرژي ميگيرد. اگر انرژياي را در آن شبها منتقل نكرده، مخاطب هم انرژياي به او نداده است. اگر فضا منقبض بوده، حتما مخاطب هم سرد و يخ بوده است. آنچه در آن 3 شب شنيده شد، صداي يك جامعه و صداي 40 سال موسيقي بود. اگر رنجور هستيم، اين رنجوري از خود ماست. صداي جامعه سرد و يخ است و تك تك ما در آن دخيل هستيم. مگر ما به موسيقيدان خود چه دادهايم كه اينقدر از او انتظار داريم؟ اينكه براي آمدن به كنسرتش 30 هزار تومان پول ميدهيم و در ميانه راه تنهايش ميگذاريم و محل كنسرت را ترك ميكنيم، چه معنا دارد؟ به چه چيز اعتراض ميكنيم؟ به صداي تاري كه از حوالي سال 60 در خاطرمان مانده و برآورده نشده است؟ چرا اعتراضمان را وقتي كه برايمان تعيين ميكنند بايد 30 هزار تومان براي بليت بپردازيم، اعلام نميكنيم؟ ملت حق ناشناسي هستيم كه هر وقت دلمان بخواهد، كسي را بالا ميبريم و هر وقت دلمان بخواهد، به زمينش ميزنيم. هر وقت بخواهيم نوازشش ميكنيم و آن وقت كه نياز به اعتراض است، سكوت اختيار ميكنيم. لطفي را در اين ماجرا مقصر نميدانم. اگر در اين ميان اشكالي وجود داشته باشد، تك تك ما در آن سهيم هستيم.

آثار هنري با توجه به تعهد دروني هنرمند، هم ميتوانند به تاريخ بپردازند و هم ساختار ايدئولوژيك آن را بررسي كنند. تصور نميكنم قصد آقاي لطفي اين باشد كه عميقتر از حوزه تاريخ عمل كند. ژانر او اين اجازه را نميدهد، چرا كه ايدئولوژي و مكانيسمهاي اين انتخاب به دنبال كسب استقلال نيستند. پس بحث فراروي تاريخي در اين جا مطرح نميشود. پس اين كدام صداست؛ قطعا صدايي نيست كه مكانيسمهايش از استعاره برخاسته باشد. اما به ياد داشته باشيم كه حيات نوع بشر بسيار طولانيتر از حيات نهضتهاي سياسي و حيات حكومتهاست. صداي تار لطفي در دهه 60، درگير نهضتهاي اجتماعي - سياسي بود و اكنون درگير جستوجوي ريشه است. پس فرآيند كشف ريشهها در او قوت بيشتري يافته است. بنابراين اينجا ديگر ديالكتيك تاريخ ما را راهبري نميكند، بلكه رابطه انسان با انسان مطرح است؛ چيزي ميگيرد و چيزي ارائه ميكند، بده بستان عاطفي، انرژيك و مهمتر از همه رابطه طبيعت با طبيعت است، سينه به سينه و نفس به نفس. در آن شبها همه چيز فراهم بود، نور شمع، آواي پرندگان و صداي برگها، فضاي باز و همنشيني، سكوت، سياهي در كنار نور و دو سفيدپوش و دو ساز روي صحنه. تنها چيزي كه جايش خالي بود، حال بود و آنيت آن حال! كه نه در ميان جمع بود و نه در ميان گوشها. چرا هميشه به دنبال مقصر ميگرديم؟
گرچه گفتي نيست، سر گفت هست
هين به بالا پر، مپر چون جغد پست
گفت در شطرنج كاين، خانه رخ است
گفت خانه از كجاش آمد به دست؟
خانه را بخريد يا ميراث يافت؟
فرخ آن كس كاو سوي معني شتافت (مولوي)