تبليغاتX
چکاد
برسردار اناالحق زنم و منصورم
هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر
حدود شش سال پیش روی یک کارت تبریک که عکسی از مردی که سیگاری بر لب چنین نوشته شده بود:
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های برزبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

توجهم به این جملات جلب شد که در پایین این اشعار نام احمد شاملو را دیدم اسم او را زیاد شنیده بودم و معمولا بااسم دنبال کسی نمی گردم مگر اینکه مطلب زیبا یا واژه هایی زیبا از او مشاهده کنم آنوقت است که دیوانه وار به دنبال او می گردم
خلاصه به دنبال کتاب های او گشتم چند کتاب از او خریدم و شروع به خواندن کردم هر روز و هر روز عاشقانه تر خواندم و عاشق تر شدم به جایی رسید که دیگر اشعار سید علی صالحی قانعم نمی کرد و فقط با حضور احمد شاملو به آرامش می رسیدم

از بخت یاری ماست شاید که آنچه می خواهیم یا به دست نمی آید یا از دست می گریزد

رسیدم به کتاب شازده کوچولو با ترجمه احمد شاملو اول با خودم گفتم خوب این یعنی چی ؟ شازده کوچولو چه اسم بی معنایی چه حوصله ای داشته که این کتاب رو ترجمه کرده خلاصه با این حس کنجکاوی نسبت به این کتاب آن را خریدم یک بار خواندم ولی درکش نکردم دوبار خواندم عاشقش شدم سه بار خواندم به اعماق وجودم رفت
(توصیه می کنم این کتاب را حتما بخوانید)
حضور آدم ها را در کنار هم با این کتاب دریافتم
داستان اهلی بودن اهلی شدن



همیشه از خودم می پرسم این بزرگان واقعا اینقدر به خداوند نزدیکند؟
 این واژه ها را از کجا می آورند؟ این کلمات را چگونه کنار هم می گذارند؟
من فکر می کنم که گفتن شعر مثل بافتن یک شال گردن هفت رنگ است که مادربزرگ در شبهای زمستان شروع به بافتن آن می کند با دستان لرزانش این تار و پودهای زیبا را کنار هم می چیند و آخر کار وقتی آن را روی دوش نوه اش می بیند خستگی از تنش به در می رود.
منظومه پریا را تقدیم می کنم به دوستداران احمد شاملو
پریا قصه من و توست
قصه شهریست که مرمانش دوست داشتن را در خواب می بینند
شادمانیشان را فقط بر سر سفره های خالیشان درکنار عزیزانشان می بینند
قصه شهری که مردمش اگر اراده کنند کوه ها را جابه جا می کنند
قصه من  قصه تو
پریا تقدیم می کنم به مردمی که خیلی وقت است در شهرشان چراغونی ندیده اند
تقدیم می کنم به مردمی با این مصیبت ها صبور

 

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود -لخت و عور تنگ غروب
سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
-پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج شبگیر می اومد...
« - پریا! گشنه تونه؟پریا! تشنه تونه؟پریا! خسته شدین؟مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون گریه تون وای وای تون؟ »
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
« - پریای نازنین-چه تونه زار می زنین؟توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب-نمی گین برف میاد؟-نمی گین بارون میاد
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
-نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟
نمی ترسین پریا؟-نمیاین به شهر ما؟
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-
پریا!قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین:اسب سفید نقره نل
یال و دمش رنگ عسل،- مرکب صرصر تک من!
آهوی آهن رگ من!
گردن و ساقش ببینین!باد دماغش ببینین!
امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می کشن-هوی می کشن:
« - شهر جای ما شد!-عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره » ...
پریا!دیگه توک روز شیکسه
درای قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزد ز دست و پا.
پوسیده ن، پاره می شن-دیبا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، کویر و نمکزار می بینن
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]
در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر کی که غصه داره
غمشو زمین میذاره.
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.
اسیرا کینه دارن
داس شونو ور می میدارن
سیل می شن: گرگرگر!
تو قلب شب که بد گله
آتیش بازی چه خوشگله!
آتیش! آتیش!
چه خوبه!-حالام تنگ غروبه-چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،-به جستن و واجستن-تو حوض نقره جستن
الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر باف و پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور یاور برقصن
« حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
پریا! بسه دیگه های های تون-گریه تاون، وای وای تون! » ...
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...
« - پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!
شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک
تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
قصه سبز پری زرد پری- قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پریون، --شما ئین اون پریا!-اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه


دنیای ما قصه نبود-پیغوم سر بسته نبود.
دنیای ما عیونه-هر کی می خواد بدونه:
دنیای ما خار داره-بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره-دلش خبردار داره
دنیای ما بزرگه-پر از شغال و گرگه! -دنیای ما - هی هی هی !
عقب آتیش - لی لی لی !
آتیش می خوای بالا ترک-تا کف پات ترک ترک ...
دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه!
خوب، پریای قصه!-مرغای شیکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ »
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.-دس زدم به شونه شون-که کنم روونه شون -
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
شدن، ستاره نحس شدن ... -وقتی دیدن ستاره-یه من اثر نداره:
می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
یکیش تنگ شراب شد-یکیش دریای آب شد-یکیش کوه شد و زق زد-تو آسمون تتق زد

شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:

« - دلنگ دلنگ، شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد
کلی برنج تو آب کرد.
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین
ما ظلمو نفله کردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
ها جستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم ... »
***
بالا رفتیم دوغ بود
قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود:

قصه ما به سر رسید
غلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین

با تشکر از سیمای عزیز  

2 نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 17:22  توسط بابک  |